گنج

شمارهٔ ۷۲

سبزه خط تو راه دل آگاه زده استاین چه خضرست ندانم که مرا راه زده است
راهزن نیست در آن دشت که من سیارمتا برون رفته‌ام از راه، مرا راه زده است
دامن پاک بود شرط هم آغوشی حسنگل شبنم زده را ره به گریبانش نیست
گر چنین افسون غفلت پنبه در گوشم نهدکاسه سر را خطر از خواب سنگین من است
(داغ دارد بلبلان را شعله آواز منشاخ گل در خون ز مصرع‌های رنگین من است)
(گرچه مرجان پنجه با دریای خونین می‌زندکی حریف پنجه دریای خونین من است)