گنج

شمارهٔ ۲۳۹

کسی چون چشم ازان رخسار آتشناک برگیرد؟که انگشت از اشارت کردنش چون شمع درگیرد
توان کردن به وحشت سرکشان را زیردست خودکه کوه قاف را عنقا ز عزلت زیر پر گیرد
عقل کوته بین جدل با عشق سرکش می کندبوریا چین جبین در کار آتش می کند
از گریبان تجرد سر برون آورده امبوی پیراهن دماغم را مشوش می کند