گنج

شمارهٔ ۸۶

بس که بر رویم غبار کلفت از هر سو نشستگرد از تمثال من آیینه را بر رو نشست
تیر آه خاکساران را نمی باشد خطابرحذر باش از کمانداری که بر زانو نشست
از تپیدن دور کرد از خود دل بی تاب منغیر تیر او مرا هر کس که در پهلو نشست