گنج

شمارهٔ ۲۸۸

کشد در خاک و خونم گر غباری در من آویزدز پا افتم اگر خاری مرا در دامن آویزد
ندارد جز ندامت حاصلی آمیزش مردمنصیب برق گردد دانه چون در خرمن آویزد
به جان خرسندی از جانان به آن ماند که یعقوبیدهد از دست یوسف را و در پیراهن آویزد