گنج

غزلیات ناتمام

شمارهٔ ۱بر رخ چه درگشاید، بیگانهٔ وفا راشمارهٔ ۲آوارهٔ عالم، نگهی، ساخته ما راشمارهٔ ۳دل نازک، پر از خون است و رسوا می کند ما راشمارهٔ ۴سرشکِ لاله‌گون، رشکِ گلستان می‌کند ما راشمارهٔ ۵چو شیشه بود تمنا تن کبود، مراشمارهٔ ۶سمند جلوه او، کرده تا غبار مراشمارهٔ ۷رفت آنکه دل به محنت، آسوده بود ما راشمارهٔ ۸تب و تاب دوزخ از دل نبرد بهشت ما راشمارهٔ ۹دادی به باد، طره عنبر سرشت راشمارهٔ ۱۰چنان افشاند چشمم، بی‌تو، اشک بی‌محابا راشمارهٔ ۱۱فکند از نظرش، چشم کینه خواه مراشمارهٔ ۱۲شرار آتش دل، شبنم است باغ مراشمارهٔ ۱۳می لعلی ز ساغر می کشم، تبخاله لب راشمارهٔ ۱۴نمی داند دل آگاه، در دنیا فراغت راشمارهٔ ۱۵سلطان همّتم، ز جهان شسته دست راشمارهٔ ۱۶باغ و بهار سازد، جیب و کنار خود راشمارهٔ ۱۷خوش آنکه غازه گر آیم رخ فرنگ تو راشمارهٔ ۱۸نبرده لذت دیدار دلگشای تو راشمارهٔ ۱۹گران‌جان می‌کند، تعظیم بی‌جا اهل دنیا راشمارهٔ ۲۰یاسمین بنده شود چاک گریبان تو راشمارهٔ ۲۱به داغ عشق پروردم، بهار خاطر خود راشمارهٔ ۲۲تا در سخن درآرم، شیرین زبان خود راشمارهٔ ۲۳نبخشیدی به مگن یکبار، جام باده خود راشمارهٔ ۲۴بهار خط، گل و می شد، نگاه فتنه مستش راشمارهٔ ۲۵هجوم گریهٔ تلخ و خروش ناله های منشمارهٔ ۲۶کدامین دیده سازد سرمه، گرد جلوه گاهش را؟شمارهٔ ۲۷ادا سازد به خاموشی، لب او گفتگویش راشمارهٔ ۲۸ای از تو، پریشان نظری آینه ها راشمارهٔ ۲۹دعوی‌ست با شعر ترم، آن دشمن ادراک راشمارهٔ ۳۰قامت شده‌ست خم، من دیرینه سال راشمارهٔ ۳۱گشتم اسیر، جلوهٔ آن خوش خرام راشمارهٔ ۳۲به پیری عشق سازد شوخ‌تر طبع جوانم راشمارهٔ ۳۳علاج عقدهٔ دلتنگی، آسان است عاشق راشمارهٔ ۳۴از آن روزی که گم کردم، سراغ آرمیدن راشمارهٔ ۳۵کنم رنگین تر از دامان گلچین، چشم خونین راشمارهٔ ۳۶خدا درمانده نگذارد به عالم، بی نصیبان راشمارهٔ ۳۷به شهد لفظ و معنی، رهنما گشتیم دوران راشمارهٔ ۳۸دل بر سر تیر است، گشاییم کمین راشمارهٔ ۳۹حریف نقش کج گر نیستی این بدقماران راشمارهٔ ۴۰خدایا الفتی ده، با دل آزرده، لالان راشمارهٔ ۴۱عتاب تلخ او شیرین کن جانهاست، مستان راشمارهٔ ۴۲آمال کوته است ز دنیا بریده راشمارهٔ ۴۳رنگین بود سخن، دل در خون تپیده راشمارهٔ ۴۴مردان کنند خوش، غم و هجر همیشه راشمارهٔ ۴۵جام عتاب داده ای، غمزه کینه خواه راشمارهٔ ۴۶اگر بینم شبی در خواب، روز خردسالی راشمارهٔ ۴۷به پیری می کشیم آسوده، بار زندگانی راشمارهٔ ۴۸حق تعلیم دارم، خوش قدانِ بوستانی راشمارهٔ ۴۹نباشد ناقه ای جز شوق، مجنون الهی راشمارهٔ ۵۰بلای جان، زبان تلخ باشد، اهل دعوی راشمارهٔ ۵۱خوش آن ساعت که، بر بالین خرامی، خاکساری راشمارهٔ ۵۲ز دورم دید، اجازت داد عزم جان فشانی راشمارهٔ ۵۳نبود آرامشی، شیب و شباب زندگانی راشمارهٔ ۵۴از سر من چرا کشد، سرو قد تو پای راشمارهٔ ۵۵ز دوری خاطرم تنگ است و نتوانم رسید آنجاشمارهٔ ۵۶غم دل از می و مطرب مرا فزود اینجاشمارهٔ ۵۷سخنور چون شدی، خاموش بنشین چون نگین اینجاشمارهٔ ۵۸ترانه کرد صریر نیم، دراز اینجاشمارهٔ ۵۹نخواهد برد جان از رشک ما خصم عنود ماشمارهٔ ۶۰هرزه دراست در رهش، سینه چاک چاک ماشمارهٔ ۶۱که خواهد کرد یاد از خستگان بی نوا آنجا؟شمارهٔ ۶۲از عکس رخش باده فروش است دل ماشمارهٔ ۶۳با اشک روان، قطره زنان است دل ماشمارهٔ ۶۴ندید از گرد راهش، دیده هرگز سرمه واری راشمارهٔ ۶۵به جان بستیم پیمان محبّت، عشوه سازی راشمارهٔ ۶۶خاک آسوده، چو سیماب شد ازگریهٔ ماشمارهٔ ۶۷مپرس از شورش صحرای دل دیوانهٔ ما راشمارهٔ ۶۸به ما مگذار ساقی، تقوی دیرینهٔ ما راشمارهٔ ۶۹چراغ کلبهٔ درویش، نور ماه می باشدشمارهٔ ۷۰غم عشقت خلاص ازرنج دنیا می کند ما راشمارهٔ ۷۱جدایی نیست از لیلی، دل دیوانهٔ ما راشمارهٔ ۷۲هم آغوش است، سیل خانه زادی منزل ما راشمارهٔ ۷۳تیغ نگه افتاده گران قاتل ما راشمارهٔ ۷۴این است که دل برده و خون کرده بسی راشمارهٔ ۷۵کاش بیرون فتد از سینه دل زار مراشمارهٔ ۷۶ای که در کشتن عشاق درنگ است تو راشمارهٔ ۷۷افروخت بخت تیره، ز اشک مدام ماشمارهٔ ۷۸بهار آمد که می در جام میخوران شود پیداشمارهٔ ۷۹به بازاری که دلق میگساران می شود پیداشمارهٔ ۸۰داغ است و سینه در عشق، صبح و ستاره ماشمارهٔ ۸۱گذرد گرم ز دل، آه سحرگاهی ماشمارهٔ ۸۲به این شوخی اگر ریزد، سخن مستانه زان لب‌هاشمارهٔ ۸۳زهی ز خط تو خرّم، بهار مشرب‌هاشمارهٔ ۸۴ای از تو داغ بر جگر لاله زارهاشمارهٔ ۸۵این است، سرود من و بلبل به چمن‌هاشمارهٔ ۸۶ای امّت نگاه تو، جادو خیال‌هاشمارهٔ ۸۷آشفته چو من نبود، سنبل به گلستان‌هاشمارهٔ ۸۸چو تر هرگز نگردید، از می وصل تو دامان‌هاشمارهٔ ۸۹چه شد مهر جهان‌آرای من، آن گرم‌جوشی‌هاشمارهٔ ۹۰نباشد دل چرا از لطف یار، امّیدوار امشب؟شمارهٔ ۹۱شد قسمت خال تو،که مشک ختن ماستشمارهٔ ۹۲شراب تشنه بسی موج زد، ایاغ کجاست؟شمارهٔ ۹۳فصل بهار عشق و تماشای اشک ماستشمارهٔ ۹۴دعوی گر جاهل، به بغل دشمن خود داشتشمارهٔ ۹۵روزی که غمزه اش به من خسته جنگ داشتشمارهٔ ۹۶با چشم سیر، نعمت دنیا چه حاجت است؟شمارهٔ ۹۷مستی چشم یار، ز پیمانه خود استشمارهٔ ۹۸خار رهت، به روضهٔ رضوان برابر استشمارهٔ ۹۹تا بود داغها، دل آزرده حال داشتشمارهٔ ۱۰۰کاو کاو مژه ی من به جگر خون نگذاشتشمارهٔ ۱۰۱تاراج صبر، دور نگاهش رواج داشتشمارهٔ ۱۰۲دامن فشاند و شمع مزارم به باد داشتشمارهٔ ۱۰۳در پرده دل، جلوه گری بار دگر داشتشمارهٔ ۱۰۴بیگانگی، به مشرب ما آشناتر استشمارهٔ ۱۰۵غافل که سینه، آتش آهن گداز داشتشمارهٔ ۱۰۶آن روز، شب تیرهٔ ما هم سحری داشتشمارهٔ ۱۰۷ایّام غمم، مرا بهار استشمارهٔ ۱۰۸به گلشنی که رخش، گوشهٔ نقاب شکستشمارهٔ ۱۰۹نشئهٔ فیض، در آب و گِل درویشان استشمارهٔ ۱۱۰همدم سنجیده گفتاران، لب پیمانه استشمارهٔ ۱۱۱هر سو که بود میل تو، جای تو همان استشمارهٔ ۱۱۲دیوانه، عاقلانه به هامون گریخته ستشمارهٔ ۱۱۳بر لبم حرف دهان تنگ یار افتاده استشمارهٔ ۱۱۴روشن از حیرت دل شد که دلارایی هستشمارهٔ ۱۱۵بال و پر گر به اسیری نبود پروا نیستشمارهٔ ۱۱۶طوفان فتنه است و کسی دستگیر نیستشمارهٔ ۱۱۷چون شمع، بی سبب نفسم جانگداز نیستشمارهٔ ۱۱۸زاهد خمیده است چو چنگ و ملول نیستشمارهٔ ۱۱۹مستمع گر نکند فهم، غم اینم نیستشمارهٔ ۱۲۰مدتی شد که در این بزم سخن سازی نیستشمارهٔ ۱۲۱پی برده هر که، وادیِ دل جلوه گاه کیستشمارهٔ ۱۲۲نتوانست به موی کمر یار آویختشمارهٔ ۱۲۳بی باده سیه مست، شب از یاسمن کیست؟شمارهٔ ۱۲۴این داغ دلفروز ندانم چراغ کیست؟شمارهٔ ۱۲۵دو نان، به دل زنند سنان از زبان بحثشمارهٔ ۱۲۶دل از یادش، در آغوش من شیدا نمی‌گنجدشمارهٔ ۱۲۷ز بی برگی، ره الفت دلم بر دوستان بنددشمارهٔ ۱۲۸کجا دلبستگی عاشق به حسن بی وفا دارد؟شمارهٔ ۱۲۹عشق در سینهٔ من، لاله‌ستان‌ها داردشمارهٔ ۱۳۰سامان پریشان دلی اندوخته دارمشمارهٔ ۱۳۱آتشکده ای در جگر سوخته دارمشمارهٔ ۱۳۲ز بی‌مهریّ او، داغم چراغ مرده‌ای داردشمارهٔ ۱۳۳شوریده سرم، طرهٔ پیچان تو داردشمارهٔ ۱۳۴شکرخند دلم خواهش ز لعل میْ‌کشی داردشمارهٔ ۱۳۵گزند کوکب از کژدم فزون جان را زیان داردشمارهٔ ۱۳۶دگر خونابه دل، دیده را آلودنی داردشمارهٔ ۱۳۷تپش سینهٔ ما، بانگ درایی داردشمارهٔ ۱۳۸عمر گذران، فکر مه و سال نداردشمارهٔ ۱۳۹با داغ محبت، دل دیوانه نسازدشمارهٔ ۱۴۰شراب خون من، آن مست را مخمور می‌سازدشمارهٔ ۱۴۱مریض زهد را آن روی آتشناک می‌سازدشمارهٔ ۱۴۲ز افسانه کی به شب، مژهٔ ما به هم رسد؟شمارهٔ ۱۴۳هرکس که نظر باز به آن زلف دوتا شدشمارهٔ ۱۴۴سخن چون می‌سرایم، کلک شکربار می‌سوزدشمارهٔ ۱۴۵رنگت به خون لاله، قدح در خمار زدشمارهٔ ۱۴۶شراب لعلی آن نوش لب، به ما چه رسد؟شمارهٔ ۱۴۷بلاکش عاشقی کو با غم جانانه می‌سازدشمارهٔ ۱۴۸نقاب آنجا که از رخسارهٔ جانانه برخیزدشمارهٔ ۱۴۹قاصد سخنی از لب یارم نرسانیدشمارهٔ ۱۵۰آن قدر کرد تپیدن که به آرام رساندشمارهٔ ۱۵۱آتشی گرمتر از آتش محرومی نیستشمارهٔ ۱۵۲به دنیا قدر ارباب مذلت بیش می‌باشدشمارهٔ ۱۵۳در طمع، کام دل بی بصران می باشدشمارهٔ ۱۵۴تذرو دل، اسیر سرو آزاد تو می باشدشمارهٔ ۱۵۵خون من تیغ تو آندم که به خاک افشاندشمارهٔ ۱۵۶چرا با سردی دی بلبلان را کینه می باشد؟شمارهٔ ۱۵۷دلم در زلف او، از سینه نالان بیشتر باشدشمارهٔ ۱۵۸نقش مراد دنیا، نقش بر آب باشدشمارهٔ ۱۵۹سخنم چو هست، در دل نمک سراب باشدشمارهٔ ۱۶۰پریشان سنبلش، دیباچهٔ احوال من باشدشمارهٔ ۱۶۱خیالت مونس جان اسیران در بدن باشدشمارهٔ ۱۶۲با دل غم آن رشک پری، ساخته باشدشمارهٔ ۱۶۳خوشا چشمی که محو لذّت نظّاره‌ای باشدشمارهٔ ۱۶۴ز غیرت، آب گوهر نخل عزّت را به جو باشدشمارهٔ ۱۶۵آب دیده ام خونین، آهم آتشین باشدشمارهٔ ۱۶۶لب گویای من چون شمع، مقراض سخن‌ها شدشمارهٔ ۱۶۷به رنگین جلوه ای در خون کشیدی، گوشه گیران راشمارهٔ ۱۶۸نخل مرا شکوفهٔ صبح امید شدشمارهٔ ۱۶۹ساقی مباد عیدی ما کوتهی شودشمارهٔ ۱۷۰پایان ناز او چو به بیگانگی کشیدشمارهٔ ۱۷۱کی نشئهٔ صهبا، دل غمناک گشاید؟شمارهٔ ۱۷۲آزاده، از حیات خود آزار می‌کشدشمارهٔ ۱۷۳جز آتش بهار هوا را که بشکند؟شمارهٔ ۱۷۴آن کیست تا ز کار کسی عقده واکند؟شمارهٔ ۱۷۵چهره نما که در چمن، شور هزار گل کندشمارهٔ ۱۷۶سپند آتش خویشم، کسی دوا چه کند؟شمارهٔ ۱۷۷اگر یادم، چمن پرورد آغوشش نخواهد شدشمارهٔ ۱۷۸به دنیا سر فرو ناوردنم بالین راحت شدشمارهٔ ۱۷۹نگاه خشم، چشم شوخ او را زیب دیگر شدشمارهٔ ۱۸۰تا زلف تو بر دوش و برم سایه فکن شدشمارهٔ ۱۸۱همّت آن است که در پیش کرم، دون نشودشمارهٔ ۱۸۲تقلید من فزونی یاران نمی شودشمارهٔ ۱۸۳مباد، نفس ز قید خرد گشاده شودشمارهٔ ۱۸۴هما که بال و پر خویش سایبان تو داردشمارهٔ ۱۸۵کی ترک مکر و حیله به احباب می کند؟شمارهٔ ۱۸۶آن مشکبو غزال ز چشمم گذار کردشمارهٔ ۱۸۷صحرانورد وحشتم، آن خط و خال کردشمارهٔ ۱۸۸این عشق تازه دیده به اشکم دچار کردشمارهٔ ۱۸۹پریشانی ز احسان، بحر بی پایان نمی بیندشمارهٔ ۱۹۰کسی درد سخن، تا دل نگردد خون چه می داند؟شمارهٔ ۱۹۱چون نقش آن خط و خال، لوح خیال گیردشمارهٔ ۱۹۲دل از وحشت سرای عالم غدّار می گیردشمارهٔ ۱۹۳از روی لاله رنگ تو خون جوش می زندشمارهٔ ۱۹۴این باخته نقشان که درین خانهٔ تنگندشمارهٔ ۱۹۵یکایک از نظرم نور پیکران رفتندشمارهٔ ۱۹۶گرچه در بزم جهان، گردن میناست بلندشمارهٔ ۱۹۷شور مستی از دل دیوانهٔ ما شد بلندشمارهٔ ۱۹۸تا حرفی از آن لعل می آلود برآمدشمارهٔ ۱۹۹از نالهٔ من خامه خوش آهنگ برآمدشمارهٔ ۲۰۰سختی به ضعیفان جهان بی سبب آیدشمارهٔ ۲۰۱صفای عارضش، رنگ از رخ مهتاب بزدایدشمارهٔ ۲۰۲مکن کاری که حرفی از زبان من برون آیدشمارهٔ ۲۰۳به دل گفتم که خواهد غمزهٔ نامهربان آمدشمارهٔ ۲۰۴ز هر چاکی که دارد سینه من، بوی خون آیدشمارهٔ ۲۰۵گیاه خرّمی از تربت پاکم نمی رویدشمارهٔ ۲۰۶درنگ ازکاروان ما سبکباران نمی آیدشمارهٔ ۲۰۷مداوای جنون از دیده بی‌خواب می‌آیدشمارهٔ ۲۰۸وجود کاملان بر ناقصان دشوار می‌آیدشمارهٔ ۲۰۹ز معراج خریّت، خواجه سنگین بار می‌آیدشمارهٔ ۲۱۰ز هجران کار دلتنگی به سامان دیر می آیدشمارهٔ ۲۱۱در آن محفل که شمع من، تجلی‌ساز می‌آیدشمارهٔ ۲۱۲با سفلگان شراکت روزی، زیان بودشمارهٔ ۲۱۳دمهای زنده را، از اجل کی زیان بود؟شمارهٔ ۲۱۴امشب که از نظر مه من درگذاره بودشمارهٔ ۲۱۵مرنج از طعنهٔ خصم و مکن عرض کمال خودشمارهٔ ۲۱۶در بهاری که مرا بال و پرافشانی بودشمارهٔ ۲۱۷خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خودشمارهٔ ۲۱۸تشنه کامان حسد خون مرا نوشیدندشمارهٔ ۲۱۹گهر چون سفته گردد، همچو اشک از دیده ها افتدشمارهٔ ۲۲۰شود چون جوهر آیینه پیدا، تار می‌افتدشمارهٔ ۲۲۱عزلت طلب از پایهٔ اقبال نیفتدشمارهٔ ۲۲۲ز شیرین‌کاری من، بیستون آباد می‌گرددشمارهٔ ۲۲۳نمی دانم چه سودا در سر مخمور می گرددشمارهٔ ۲۲۴دل از قفس سینه، دم سرد برآوردشمارهٔ ۲۲۵زلف سیهش، آتش بیداد برآوردشمارهٔ ۲۲۶ترسم که بر لبی، سخن آن میان رودشمارهٔ ۲۲۷دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتدشمارهٔ ۲۲۸تن سختی کشم چون در خروش آید، روان رقصدشمارهٔ ۲۲۹ساغر ای عشق به اندازهٔ مخمور بیارشمارهٔ ۲۳۰تیغ ستمت از می پرزور گران ترشمارهٔ ۲۳۱سیمین عذار اوست، ز خط خوش عیارترشمارهٔ ۲۳۲چمن، به سایه نشینان خرمی بگذارشمارهٔ ۲۳۳کنون ز تربتم ای شوخ، سرگران مگذرشمارهٔ ۲۳۴می آید از کوی مغان طرز طربناکش نگرشمارهٔ ۲۳۵با آنکه نیست از تو بتی دلنوازترشمارهٔ ۲۳۶گرفتار تو را در دور خط، شد کام جان خوشترشمارهٔ ۲۳۷ای زلف، پریشان شدگانیم، خبر گیرشمارهٔ ۲۳۸ز خط شده ست عذارش بنفشه زار امروزشمارهٔ ۲۳۹یک ره درآ به دیده و مستی بهانه سازشمارهٔ ۲۴۰دل طلب کرد، از آن غمزه، عتابی که مپرسشمارهٔ ۲۴۱خون گر نخورد زان لب میگون، چه کند کس؟شمارهٔ ۲۴۲بسته پای چو من بی پر و بالی که مپرسشمارهٔ ۲۴۳از چرخ تنک حوصله، پروا چه کند کس؟شمارهٔ ۲۴۴غنچه دیدی و دل تنگ ندیدی، افسوسشمارهٔ ۲۴۵نمی کشد، دل ما را به دام و دانهٔ خویششمارهٔ ۲۴۶نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابششمارهٔ ۲۴۷برده شوریدگیم از خود و صهبا در پیششمارهٔ ۲۴۸لقمه ای را ممسک از آزادگان دارد دریغشمارهٔ ۲۴۹سرفرازی طلب از همّت مردانهٔ عشقشمارهٔ ۲۵۰ای آنکه زدی بر قدح، امروز مرا سنگشمارهٔ ۲۵۱فرش داغ، ار نشود بستر بیماری دلشمارهٔ ۲۵۲در بتکده نامحرم و در کعبه غریبمشمارهٔ ۲۵۳به عشق روی تو، چون لاله داغ می طلبمشمارهٔ ۲۵۴ز پی بیگانه خویی را، به امّید وفا افتمشمارهٔ ۲۵۵در کشور ایجاد، ندانم چه گلستمشمارهٔ ۲۵۶من نازک دل از زخم زبان بسیار می رنجمشمارهٔ ۲۵۷غبار گشتم و سرگشته وار می گردمشمارهٔ ۲۵۸به راه آن وفا دشمن، سر و جان شاد می دادمشمارهٔ ۲۵۹نشود گشاده چون نی، گرهی ز کار دردمشمارهٔ ۲۶۰حاصلی که خرمن شد ، نذر خوشه چین دارمشمارهٔ ۲۶۱صبوحی می کند تکلیف، کز می کام بردارمشمارهٔ ۲۶۲شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارمشمارهٔ ۲۶۳خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارمشمارهٔ ۲۶۴زد نقش سخن سکهٔ جاوید به ناممشمارهٔ ۲۶۵قناعت چون گهر، با ساغر و مینای خودکردمشمارهٔ ۲۶۶دمد از چاکهای سینه شیون، تا نفس دارمشمارهٔ ۲۶۷نه یاد مصر و نه پروای کاروان دارمشمارهٔ ۲۶۸ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازمشمارهٔ ۲۶۹جز وصل علاج دل بیچاره ندارمشمارهٔ ۲۷۰به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازمشمارهٔ ۲۷۱از دل، به فرات مژه راهی ست چه سازم؟شمارهٔ ۲۷۲به صد شوریدگی، از بزم آن بی باک برخیزمشمارهٔ ۲۷۳زبان و سود، شد در عشق بی پروا فراموشمشمارهٔ ۲۷۴از ضعف مشکل آید، چون می برد ز خویشمشمارهٔ ۲۷۵ز ابر دیده در هر گل، زمین کشته ای دارمشمارهٔ ۲۷۶با ماست، لطف چشم تغافل پناه،کمشمارهٔ ۲۷۷شکایت نیست، مطلب ناله آهنگ است می نالمشمارهٔ ۲۷۸بیهوده نگشتم به سراپای دو عالمشمارهٔ ۲۷۹ز رنگش، اشک گلگون بادهٔ نابی ست در چشممشمارهٔ ۲۸۰دل و جان نژند را مانمشمارهٔ ۲۸۱نکرد عشق تو، مطلب روای خویشتنمشمارهٔ ۲۸۲خزان چه می برد از نوبهار رنگینم؟شمارهٔ ۲۸۳آسان به جلوه های تو، از جا نمی رومشمارهٔ ۲۸۴چو سایه در قدم سرو خوش خرام توامشمارهٔ ۲۸۵سیاهی را، به اشک از دیدهٔ خود کام می شوبمشمارهٔ ۲۸۶رنگین شد از رخت، چو رگ گل، نظاره امشمارهٔ ۲۸۷ز دل برخاست شوری، دیدهٔ داغ درون روشنشمارهٔ ۲۸۸زانوی بی کسی هاست، بالین خستهٔ منشمارهٔ ۲۸۹نماید بی سبب حاصل، مسبب مدعای منشمارهٔ ۲۹۰نهانی کرده ای یغما، دل منشمارهٔ ۲۹۱باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کنشمارهٔ ۲۹۲لخت دل با سینه از اشک مدام آمد برونشمارهٔ ۲۹۳صید از حرم کشد، خم جعد بلند توشمارهٔ ۲۹۴ز تکبیر فنا، حاضر نشد وقت نماز توشمارهٔ ۲۹۵دارم دلی دو نیم، ز تیغ زبان توشمارهٔ ۲۹۶صفای وقت، ز دل های بی غبار بجوشمارهٔ ۲۹۷عریان ز صافی طینتی، از پردهٔ نیرنگ شوشمارهٔ ۲۹۸ای تهیدست، به امّید و امل غره مشوشمارهٔ ۲۹۹به دنبال خرام آن پری روشمارهٔ ۳۰۰افسرده ایم، جام می خوشگوار کو؟شمارهٔ ۳۰۱سوخته جان دلم یکی، سنبل مشک فام، دوشمارهٔ ۳۰۲خوش آنکه پیماید قدح، چشم جفا پیمان توشمارهٔ ۳۰۳به عاشقی، شده ام شهرهٔ جهان از توشمارهٔ ۳۰۴چون لب نایی و نی، پرده سرایان من و توشمارهٔ ۳۰۵طرف نقاب اگر کشی، از رخ نازنین فروشمارهٔ ۳۰۶مستی فزوده است تو را، در بر آینهشمارهٔ ۳۰۷دل از وفا به خاطر جانان گران شدهشمارهٔ ۳۰۸ای خدا، یار مرا میل خریدارش دهشمارهٔ ۳۰۹ای دل به زیر خاک تپیدن چه فایده؟شمارهٔ ۳۱۰دردت به دوای دل بی تاب رسیدهشمارهٔ ۳۱۱تا شانه خشک دستم، بی زلف یار ماندهشمارهٔ ۳۱۲مکن ای بلبل آزرده دل، از خار گلهشمارهٔ ۳۱۳صبح است و عزم کوی خرابات کرده‌ایشمارهٔ ۳۱۴به خاموشی سپندم گفت، در بزم پریزادیشمارهٔ ۳۱۵به بالینم نشستی، قد به ناز افراشتی رفتیشمارهٔ ۳۱۶من بلبلم و گلبن من یار منستیشمارهٔ ۳۱۷سخنها از وفا می گفتی و جور و جفا کردیشمارهٔ ۳۱۸غم دل با تو زان گویم،که دانم شاد می گردیشمارهٔ ۳۱۹دلم را، کرده یک پیمانه خون، لعل می آلودیشمارهٔ ۳۲۰گذشت آن دور کز ساغر، کند یاری مرا یاریشمارهٔ ۳۲۱شد صید دلم بستهٔ فتراک سواریشمارهٔ ۳۲۲مطرب سرود شوق به مستان چه می بری؟شمارهٔ ۳۲۳خزان رنگ زردم را، میِ نابی نشد روزیشمارهٔ ۳۲۴خوش آن ساعت که از فیض سحر شاداب برخیزیشمارهٔ ۳۲۵ای خطِّ لب یار، نمایان شده باشیشمارهٔ ۳۲۶ز مستی، خون دل را، باده می انگاشتم روزیشمارهٔ ۳۲۷نوای پرده سوزم، از کجا پیدا کند گوشی؟شمارهٔ ۳۲۸ببین که هست لبم، بلبل بهار خطیشمارهٔ ۳۲۹سحاب خشک، دیگر از کجا پیدا کند اشکی؟شمارهٔ ۳۳۰نشد از گریهٔ مستانه ساقی، دل کنم خالیشمارهٔ ۳۳۱دارم گل زخمی به جگر تازه و تر، هایشمارهٔ ۳۳۲ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی داریشمارهٔ ۳۳۳ای برق حسن، شعله به باغ که می زنی؟شمارهٔ ۳۳۴گره، ز ابروی مسکین نواز وا نکنیشمارهٔ ۳۳۵بی‌داغ عشق، بر در دل‌ها چه می‌روی؟شمارهٔ ۳۳۶ناصح، سخن چه بیهُده از پند می کنی؟شمارهٔ ۳۳۷ای دل، ترحمی به گناهی نمی کنیشمارهٔ ۳۳۸می رود صید دلم، سخت کمانی در پیشمارهٔ ۳۳۹بستم چو دل به مهر تو، نامهربان شدیشمارهٔ ۳۴۰تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهیشمارهٔ ۳۴۱نی می دهد از اصل مقامات صداییشمارهٔ ۳۴۲بنواخت نی را، لبهای ناییشمارهٔ ۳۴۳شکیبایی بود کار دلم، با گرمی خوییشمارهٔ ۳۴۴ای ناله، چند در غم دل دردسر دهی؟شمارهٔ ۳۴۵تلاش فکر ما را از سخن لافان چه می خواهی؟شمارهٔ ۳۴۶نماند از گرد غم، در سینه ام جای شکیباییشمارهٔ ۳۴۷اگر نه در جهان سرچشمه ی حیوان بود معنی