گنج

شمارهٔ ۳۳۲

ای که بر دیدهٔ اغیار خرامی دارییک ره، از ناز نگفتی که غلامی داری
از خمار من خونابه گسارت چه غم است؟تو که از لعل لب خویش، مدامی داری
مثل خاصان نشماری من دل سوخته راآخر ای ابر کرم، رحمت عامی داری