شمارهٔ ۲۲۷
دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتدچو آن شبنم که درگلزار، برگلهای تر غلتد
نه پای رفتن و نی دست دامنگیریش دارمدرین بی دست و پایی ها، مگر اشکم به سر غلتد
درین بزم آن قدر از خود، ز خودکامی طمع دارمکزین پهلو سپند من، به پهلوی دگر غلتد
سرت گردم، مکن منع از تپیدن، نیم بسمل رارسد عاشق به آرامی، چو در خون جگر غلتد