شمارهٔ ۲۶۳
خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارمنی شیون طرازم، ناله ها در آستین دارم
به سوز و ساز عشقم، شمع محفل می توان گفتنکه من هم گریه و هم خنده را در آستین دارم
تو می دانی که از مستی، چه خونها در دلم کردیاگر چون شیشه، خونین گریه ها در آستین دارم