گنج

شمارهٔ ۱۴۹

قاصد سخنی از لب یارم نرسانیدته جرعه شرابی، به خمارم نرسانید
دل داشت به حیرانی، ازبن بیشتر امّیدآواره ز خود کرد و به یارم نرسانید