شمارهٔ ۳۲۶
ز مستی، خون دل را، باده می انگاشتم روزیخروش سینه را، افسانه می پنداشتم روزی
دل ِ شوریده حالی بود، کز من ناگهان گم شدبه کف چیزی که از سامان هستی داشتم روزی
کنون دارایی فوج معانی از که می آید؟به میدان کاویانی خامه، می افراشتم روزی
دلم لبریز داغ است، از خیال خال مشکینشکنون خرمن شد، آن تخمی که من می کاشتم روزی