گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا راشمارهٔ ۲میار ای بخت بهر غرق ما در شور دریا راشمارهٔ ۳تهی کن ایدل از پروردهٔ خود زود پهلو راشمارهٔ ۴تواند صورتی دادن شبیه آن پریرو راشمارهٔ ۵دمی که یار گذارد قدم بخانهٔ ماشمارهٔ ۶ز روی ماه سیاهی به نور ماه نرفتشمارهٔ ۷در معرکه صد زخم رسد گر بتن ماشمارهٔ ۸گفتگو یکرنگ نبود عاقل و هشیار راشمارهٔ ۹چشم ما روشن شد از خاک در میخانه‌هاشمارهٔ ۱۰ما بلبلان بلند نسازیم خانه راشمارهٔ ۱۱نماید حکمتش چون در شفابخشی ید بیضاشمارهٔ ۱۲شد ختم بر حدیث تو آخر بیان ماشمارهٔ ۱۳اگر میدید با هم اتحاد بلبل و گل راشمارهٔ ۱۴به مردم می‌کند نرگس ز هر جانب اشارت‌هاشمارهٔ ۱۵بی نشانی دارد آزاد از بلا وارسته راشمارهٔ ۱۶چسان کنم دم بسمل بلند افغان راشمارهٔ ۱۷پیش بین بر خصم در تدبیر سبقت میبردشمارهٔ ۱۸سفر چگونه کنی از دیار خاطرهاشمارهٔ ۱۹امروز منم شهرهٔ عالم ز نحیفیشمارهٔ ۲۰شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مراشمارهٔ ۲۱جانرا بکوی دوست روان میکنیم ماشمارهٔ ۲۲یک سحر از درم ای دولت بیدار بیاشمارهٔ ۲۳ز نقش پای تو گل ها شکفته قالی راشمارهٔ ۲۴بر زمین پیوسته می بینیم زلف یار راشمارهٔ ۲۵فتد در خانهٔ زین چون گذار آن لعبت چین راشمارهٔ ۲۶می کند روشن خیال مهر رویش سینه راشمارهٔ ۲۷اعتمادی نیست بر گردون که در وقت بناشمارهٔ ۲۸فروغ شعلهٔ ادراک در پیریست کم پیداشمارهٔ ۲۹بیوجه مدان جاهلی ما که ز استادشمارهٔ ۳۰ساقی بجام ریز می پرتگال راشمارهٔ ۳۱تن ساخته پابند درین مرحله جان راشمارهٔ ۳۲هر که پابند وطن شد میکشد آزارهاشمارهٔ ۳۳در عمر بس بود دم سردی غذای ماشمارهٔ ۳۴بچشمم آب و رنگی نیست خوان پادشاهانراشمارهٔ ۳۵بریزش زیر بار خود در آور ساده لوحان راشمارهٔ ۳۶حاجت از حد چو رود دست دهد استغناشمارهٔ ۳۷گرم رو مانند شمعم بس که در راه فناشمارهٔ ۳۸رفت مانند شیشهٔ ساعتشمارهٔ ۳۹تاک شد زنجیر پایم تا کشیدم باده راشمارهٔ ۴۰هلال نیست که ناخن زده ست بر دل چرخشمارهٔ ۴۱معذورم ار ز خانه نباشد خبر مراشمارهٔ ۴۲بتوسن تو رساند فلک شتاب مراشمارهٔ ۴۳کرد سر با نامهٔ آن ماه قاصد راه راشمارهٔ ۴۴صفای حسن بتان می تراود از دل ماشمارهٔ ۴۵گل آمیزش منعم مدان جز داغ محرومیشمارهٔ ۴۶نجات از قید و محنت نیست ارباب تلون راشمارهٔ ۴۷اضطرابی طرفه در راه فنا داریم ماشمارهٔ ۴۸هشیار درین نشه دمی نیست دل ماشمارهٔ ۴۹نقصان ما بود گل حسن کمال ماشمارهٔ ۵۰خبر می آورد گاهی ز کوی دوست مجنون راشمارهٔ ۵۱غیر زلفت که پریشان شده در ماتم ماشمارهٔ ۵۲میکند ویران تمول خانهٔ معمور راشمارهٔ ۵۳کوی جانان که هست جان آنجاشمارهٔ ۵۴جهان تمام مسخر ز جام شد جم راشمارهٔ ۵۵نیست حاجت که بگیرند به زر آینه راشمارهٔ ۵۶آزاده ام ز قید زمین چون نهال شمعشمارهٔ ۵۷ز شوخی بس که در پرواز بینم هر نفس گل راشمارهٔ ۵۸فارغ بود از آفت گیتی دل روشنشمارهٔ ۵۹گر کند تار نفس را رشتهٔ سوزن مسیحشمارهٔ ۶۰خوش آن سالک که گیرد پیش راه دلستانی راشمارهٔ ۶۱خاک پای همه کس هر که شد از روی نیازشمارهٔ ۶۲تا تو رفتی کس دگر ننشست در پهلوی ماشمارهٔ ۶۳ضعف طالع بین که آخر همچو عکس آیینهشمارهٔ ۶۴از ناز چو پوشی رخ آیینه نما راشمارهٔ ۶۵سخن مهر خموشی بر نمی دارد زبانش راشمارهٔ ۶۶ندید کس کمر تنگ دلستان تو راشمارهٔ ۶۷خوشم که ضعف چنان کرد روشناس مراشمارهٔ ۶۸نتوان برد ز دشمن به تواضع جان راشمارهٔ ۶۹مشاطه خون مکن جگر مشک ناب راشمارهٔ ۷۰ز درد عشق ضعیف است بس که پیکر ماشمارهٔ ۷۱تشنهٔ پابوس خود زین بیش مگذار آب راشمارهٔ ۷۲گریهٔ عجز ملایم کند آن سرکش راشمارهٔ ۷۳بس که برد از هوش فکر آن رخ نیکو مراشمارهٔ ۷۴محنت کجا ز سردیِ دَی می کشیم ماشمارهٔ ۷۵بیا بلبل ببین در پرده ی گل آفتابی راشمارهٔ ۷۶همچو سوزن دایم از پوشش گریزانیم ماشمارهٔ ۷۷تا بخت واژگون شد معمار خانه ی ماشمارهٔ ۷۸آتش می تیز سازد شعله ی آواز راشمارهٔ ۷۹خرق عادت کی به کار آید دل افسرده راشمارهٔ ۸۰تا تو رفتی می ندارد کار با مینای ماشمارهٔ ۸۱می پرد از اشتیاق ِ سیل ای معمار ماشمارهٔ ۸۲بر سر غیرت چو دید آن ابروی خونریز راشمارهٔ ۸۳در دلدار وا کردم رقیبم شد دچار آنجاشمارهٔ ۸۴خمار صاف از درد بهر تو کرد می راشمارهٔ ۸۵زور می تا هست کی افتاده می باشیم ماشمارهٔ ۸۶تابوت مردهٔ دوش هشیار کرد ما راشمارهٔ ۸۷هست زهرآب فنا صهبای ماشمارهٔ ۸۸نرنجی گر ز طبعم در شکایت جسته معنی هاشمارهٔ ۸۹کند گر خودنما چون مه سواد صفحهٔ روشنشمارهٔ ۹۰خویش را با که بسنجیم غنی در سبکیشمارهٔ ۹۱خویش را با که بسنجیم غنی در سبکیشمارهٔ ۹۲بس که بی زلف بتان دست زدم بر زانوشمارهٔ ۹۳حسن جمال ذاتی ات دشمن زیب عارضیشمارهٔ ۹۴صیاد ما چو ترکش پر تیر می کندشمارهٔ ۹۵شمع فانوس نیم لیک ز بی سامانیشمارهٔ ۹۶از ره وارستگی پیوسته همچون گرد بادشمارهٔ ۹۷پیرو ما شو که همچون خامه در راه سخنشمارهٔ ۹۸صاحب سخن نجنبد از بهر قوت از جاشمارهٔ ۹۹نیست باری در جهان سنگین تر از بار وجودشمارهٔ ۱۰۰شب فراق تو ای آفتاب عالمتابشمارهٔ ۱۰۱پیریم، نیست چهرهٔ زرباف باب ماشمارهٔ ۱۰۲چون شکست دست و پایم مرهمی دیگر نداشتشمارهٔ ۱۰۳زنهار چشم خود را بر دست کس ندوزیشمارهٔ ۱۰۴به میل سرمه ماند پیش آن مه شمع کافوریشمارهٔ ۱۰۵مگذار از قلمرو تقدیر پا برونشمارهٔ ۱۰۶وضع ملایم بود تیغ زبان را سپرشمارهٔ ۱۰۷تا دم از همسری زلف تو زدشمارهٔ ۱۰۸شده چشم سگان کوی جانان چار از شوقششمارهٔ ۱۰۹با سیه بختان بتان را التفاتی دیگر استشمارهٔ ۱۱۰اشعار آبدارم تا شد محیط عالمشمارهٔ ۱۱۱بستر عشق است اینجا مرد می بازد جگرشمارهٔ ۱۱۲شود آسوده گر یکجا کند دیوانه پا قائمشمارهٔ ۱۱۳پروانه گو بمیر ز غیرت که شمع راشمارهٔ ۱۱۴امشب نفسی زمزمهٔ داشت مغنیشمارهٔ ۱۱۵تا توانی عاشق معشوق هر جایی مشوشمارهٔ ۱۱۶گرد کین شد دوستان را سد راه التفاتشمارهٔ ۱۱۷در موسم بهار چو نرگس ز شوق میشمارهٔ ۱۱۸صورت معشوق هر جا جلوه گر گردد خوشستشمارهٔ ۱۱۹کلبه ام را طاقت بار گران بام نیستشمارهٔ ۱۲۰مرگ گوارا شود موی چو گردد سفیدشمارهٔ ۱۲۱تا وصف قد نازک او پیش گرفتهشمارهٔ ۱۲۲ملایم می شود در گفتگو هر کس که کامل شدشمارهٔ ۱۲۳جامم به غیر کاسهٔ زانوی فکر نیستشمارهٔ ۱۲۴تو نونهالی و ما همچو ریشه ایم تو راشمارهٔ ۱۲۵ما بادهٔ عتاب ز لعل تو می کشیمشمارهٔ ۱۲۶به چشم کم مبین در نامهٔ اعمال ما زاهدشمارهٔ ۱۲۷بس که جانش بر لب از رنج خمار ِ مِی رسیدشمارهٔ ۱۲۸گر نباشد گل به فرق ما چو گلبن گو مباششمارهٔ ۱۲۹آدمی در عهد پیری بی خرد گردد غنی