گنج

شمارهٔ ۱۹

۶ بیت
امروز منم شهرهٔ عالم ز نحیفیعمریست که از ضعف فتادم به زبان ها
گو یار مخوان نامه ی ما را که خود از شوقآید به سخن صفحه چو اوراق زبان ها
کج را به تکلف نتوان راست نمودنکی تیر توان ساختن از چوب کمان ها
گشتم به هوای دم شمشیر بتان خاکاز سنگ مزارم بتراشید فسان ها
عمریست که از شوق خدنگ تو به هر سودر دشت هوس خاک نشینند نشان ها
از یاد بتان تا نرود قتل غنی زودبست از رگ جان رشته بر انگشت سنان ها