شمارهٔ ۱۱
نماید حکمتش چون در شفابخشی ید بیضاگذارد پنبه را بر داغ ماهی از کف دریا
ندارد در هوای گرم لطفی آتش صهباهلال عید دانم گر رگ ابری شود پیدا
نصیبی نیست از اهل کرم برگشته بختان راکه هرگز پر نسازد کاسهٔ گرداب را دریا
زبان نی بآواز بلند این حرف میگویدکه میسازد بیکدم چوب را صاحب نفس گویا
خوشا عهدیکه مردم آدم بی سایه را دیدندغریب است این زمان گر سایهٔ آدم شود پیدا
رهد کی در حصار خط ز دزدان معنی روشنکجا مهر از کلف محفوظ دارد خرمن مه را