شمارهٔ ۸
گفتگو یکرنگ نبود عاقل و هشیار رادر نفس باشد تفاوت خفته و بیدار را
طفل اشکم گر ببازی رو به صحرا آوردکاغذ بادی شمارد ابر دریابار را
دل باستدلال بستم ماندم از مقصود دورنردبان کردم تصور راه ناهموار را
حال ما از نامهٔ بال کبوتر روشن استما چه بنویسیم شرح سینهٔ افگار را
شیشه ها را محتسب از بسکه بر دیوار زدکرد میناکار آخر خانهٔ خمار را
از مه و انجم غنی بر اهل بینش روشن استکز سفیدی نیست نقصان دیدهٔ بیدار را