شمارهٔ ۹
چشم ما روشن شد از خاک در میخانههاریختند از سرمه گویا رنگ این کاشانهها
سعی بهر راحت همسایگان کردن خوش استبشنود گوش از برای خواب چشم افسانهها
بر هم از سرگرمی ما خورد بزم میکشانآتشی گشتیم و افتادیم در میخانهها
در شب زلف تو خواب خوش نصیبم کی شودخار میروید ز پهلویم به سان شانهها
آتش داغ جنون از سنگ طفلان میکشدیک نفس غافل نیند از کار خود دیوانهها
رفت عمرم در غریبی بر بساط روزگارگر چه همچون مهرهٔ شطرنج دارم خانهها
بعد مردن هم نگردم سیر از صهباکشیمی به خم نوشم چو گردم خاک در میخانهها
بعد مردن گر خورد افسوس آن سرکش چه سودمیگزد انگشت شمع از ماتم پروانهها
دائم از مستی غنی در رقص چون دولاب باشگر نباشد می، توان کرد آب در پیمانهها