گنج

شمارهٔ ۳۳

۸ بیت
در عمر بس بود دم سردی غذای ماسوزد ز نان گرم چو صبح اشتهای ما
در فقر هیچکس نبود آشنای ماننشست غیر گرد کسی در سرای ما
از روزگار روزی ما جز شکست نیستسنگ فلاخن است مگر آسیای ما
زان پیشتر که دانه ز خرمن جدا کنندسوراخ مور شد دهن آسیای ما
کاهیده است بسکه تن ما ز قید عشقطوق گلوی ما شده زنجیر پای ما
مشکل بود گرفتن چیزی ز تنگ چشمنگرفته است بخیه ز سوزن قبای ما
تا کرده ایم در ره شوقت قدم ز سرآتش بود ز داغ جنون زیر پای ما
در علم فقر هر که شد استاد چون غنیبرداشت نسخه از ورق بوریای ما