گنج

شمارهٔ ۲۴

۶ بیت
بر زمین پیوسته می بینیم زلف یار راکی رود از سر هوای خاک بیرون مار را
تا تو رفتی رفت از کف نقد عیش دلنوازباد در دست است دایم بی تو موسیقار را
سخت دل کی میرساند پیرو خود را بکامآب پیکان تر نمیسازد لب سوفار را
کوهکن گر جنگ با خارا کند بیوجه نیستدر دل اغیار نتوان دید نقش یار را
تا کی ای بی رحم چشم خویش می بندی ز ماطاقت بستن نباشد مردم بیمار را
باده نوشان را غنی از آتش دوزخ چه باکشعله شاخ گل بود مرغان آتش خوار را