گنج

شمارهٔ ۳۹

۴ بیت
تاک شد زنجیر پایم تا کشیدم باده راعاقبت از دست دادم دامن سجاده را
سایه می گوید بگوش نقش پا در هر قدمهیچ کس دستی نگیرد بر زمین افتاده را
یار با آئینه می گوید ز روی التفاتساده رویان دوست می دارند روی ساده را
هر که بود از می پرستان شد مرید من غنیتا بر آب افکندم از دامان تر سجاده را