شمارهٔ ۲۹
بیوجه مدان جاهلی ما که ز استاداز همت عالی نگرفتیم سبق را
جز وصف سر زلف تو در نسخهٔ ما نیستمسطر مگر از شانه کشیدیم ورق را
دامن بمیان بر زدهٔ از پی قتلمای شوخ مگردان دگر از ناز ورق را
اشک از غم افزونی روزی نفشانیماین سیل مبادا ببرد سد رمق را