گنج

شمارهٔ ۳۵

۷ بیت
بریزش زیر بار خود در آور ساده لوحان رابیفشان سیم و زر چندان که بردارند دامان را
ز دست انداز دشمن نیست غم خلوت گزینان راکه بیم آستین نبود چراغ زیر دامان را
به بیداری خیال زلف خوبان می کند شب هاز بس پیوسته بیند چشم من خواب پریشان را
بجو دوری ز هم جنسان نشاطی گر طمع داریچو می بینی جدا از یکدگر لب های خندان را
برای زخم ما از مشک تا سازد سیه تابشبر آهو آزماید چشمت اول تیغ مژگان را
مگر زد پرتو خورشید حسنت در جهان آتشکه برج آبی چاه است منزل ماه کنعان را
غنی تا نقش خط گشت از نگین لعل او پیدادهن شد خاتم انگشت حیرت ساده لوحان را