شمارهٔ ۳۶
حاجت از حد چو رود دست دهد استغناقد خم حلقه چو شد کار ندارد به عصا
گره بند قبایت نشد از دستم وابند انگشت شد آخر گره بند قبا
خون بجوش آمده از ذوق شهادت ما رابه که آبی بزند تیغ تو بر آتش ما
سرکش از جای نجنبد پی تعظیم کسیشمع آسا رگ گردن بودش رشتهٔ پا
نفس من شده از سوختگی خاکسترمیتوان از دم من آینه را داد جلا
چون مه نو که نگردد ز شفق هرگز سرخناخن همت من دست نگیرد ز حنا
چارهٔ کار به دست من و من بیچارهبند انگشت به ناحق نتوان کردن وا
بسکه بی بادهٔ گلرنگ دلی پر داردکدوی سبز نماید به نظر شیشهٔ ما
گرد خود گرد غنی چند کنی طوف حرمرهبری نیست در این راه به از قبله نما