شمارهٔ ۱
جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا راکنم زنجیر پای خویشتن دامان صحرا را
به بزم می پرستان محتسب خوش عزتی داردکه چون آید به مجلس شیشه خالی می کند جا را
اگر شهرت هوس داری اسیر دام عزلت شوکه در پرواز دارد گوشه گیری نام عنقا را
به بزم می پرستان سرکشی بر طاق نه زاهدکه میریزند مستان بی محابا خون مینا را
شکست از هر در و دیوار می بارد مگر گردونبه رنگ چهرهٔ ما ریخت رنگ خانهٔ ما را
ندارد ره به گردون روح تا باشد نفس در تنرسایی نیست در پرواز مرغ رشته در پا را
غنی روز سیاه پیر کنعان را تماشا کنکه روشن کرد نور دیده اش چشم زلیخا را