گنج

غزلیات ناتمام

شمارهٔ ۱منع سودی نکند کاش نصیحت‌گر ماشمارهٔ ۲به گریه چشم تهی کی کند دل ما راشمارهٔ ۳غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من استشمارهٔ ۴کسی که چشم مرا ابر نوبهار گرفتشمارهٔ ۵کسی نگفت که از شعله سوختن عیب استشمارهٔ ۶به دشمنش نظر است به دوستان کین استشمارهٔ ۷من سیه‌بختم نه تنها چرخ با من دشمن استشمارهٔ ۸نه جز توام دگری در دل خراب گذشتشمارهٔ ۹باز از انجمن آن انجمن آرا برخواستشمارهٔ ۱۰یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفتشمارهٔ ۱۱دل غمین بستاند که جان شاد دهدشمارهٔ ۱۲میان ما و دل یارب چرا این ماجرا باشدشمارهٔ ۱۳اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهدشمارهٔ ۱۴دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفیدشمارهٔ ۱۵به رنج از ناله ای کردم کسی که بی سبب نالدشمارهٔ ۱۶بس که در کوی تو چشمم گریه بسیار کردشمارهٔ ۱۷دل ترک عشق آن بت دلجو نمی‌کندشمارهٔ ۱۸آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کندشمارهٔ ۱۹جفا کن تا توانی برق من، خرمن نمی‌سوزدشمارهٔ ۲۰کس چرا در قتل چون من بی کسی حیران بودشمارهٔ ۲۱مرا دلی ست که هرگز ندیدم او را شادشمارهٔ ۲۲کجا قاصد برم با نامه آن دلستان آیدشمارهٔ ۲۳بخت تارم سایه ای گر بر شب تار افکندشمارهٔ ۲۴دلارامی که باکن رام بود از من رمید آخرشمارهٔ ۲۵ناصِحا از عشق منع مکن بار دگرشمارهٔ ۲۶زان نبینم چشم خود کز گریه پرشد دامنششمارهٔ ۲۷از تو ممنونم اگر از مژه خون می‌ریزمشمارهٔ ۲۸چه سود ای باغبان از رخصت سیر گلستانمشمارهٔ ۲۹نشنیده‌ام مشکی چو آن زلف و نه جایی دیده‌امشمارهٔ ۳۰خوشم که جا به سر کوی دلستان دارمشمارهٔ ۳۱گهی از داغ لذت گه زچاک پیرهن دزدمشمارهٔ ۳۲چاره داغ گرفتم که به مرهم سازمشمارهٔ ۳۳دلیرم کرد در سودای عشقش ترک جان کردنشمارهٔ ۳۴سوخت محرومی دیدار چنان پیکر منشمارهٔ ۳۵نگذرد روزی که از اشک جهان پیمای منشمارهٔ ۳۶عقل می گوید بحرف عشق ترک دیدن مکنشمارهٔ ۳۷تا به کی پنهان زما ای آب حیوان زیستنشمارهٔ ۳۸لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام منشمارهٔ ۳۹باز ای دل تازه در کوی بتی جا کرده‌ایشمارهٔ ۴۰زین نمی رنجم که بازم از مقابل رفته ایشمارهٔ ۴۱خوشا دلی که اثیرش کند تمناییشمارهٔ ۴۲خوب نبود آشنایی با بدان خوب مراشمارهٔ ۴۳باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده راشمارهٔ ۴۴دوش در بزم که بی روی تو خون بود شرابشمارهٔ ۴۵تو نخل حسنی و جز ناز و فتنه بار تو نیستشمارهٔ ۴۶دل ها اسیر کرد و گره بر جبین نزدشمارهٔ ۴۷ای که در هجرت شکیبایی ز دل‌ها می‌رودشمارهٔ ۴۸از تحمل‌های من بر من تغافل می‌کندشمارهٔ ۴۹نگویم حال خود از حال من گو بی‌خبر باشدشمارهٔ ۵۰در حشر گر از زلف تو بویی بمن آیدشمارهٔ ۵۱دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بودشمارهٔ ۵۲چون خون خورم بناله، میلم زیاده باشدشمارهٔ ۵۳عمریست که دل راه به دلدار نداردشمارهٔ ۵۴بس که بر دیوار و در هر لحظه افتد عکس داغشمارهٔ ۵۵رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا می‌کشمشمارهٔ ۵۶بی‌تو من هرجا که یک ساعت نشیمن کرده‌امشمارهٔ ۵۷ای دل من و آزادی ازین زمزمه بس کنشمارهٔ ۵۸باز خوش اسباب رسوایی مهیا کرده‌ایشمارهٔ ۵۹شادکی گردم اگر درد دلم گوش کنیشمارهٔ ۶۰گرفتارم میان چین زلف و چین ابرویی