شمارهٔ ۲۹
نشنیدهام مشکی چو آن زلف و نه جایی دیدهامدر چین شنیدم مشک را در مشک چین نشنیدهام
شب در ثریا ماه را دیدم به یاد آمد مراروزی که اندر اشک خود عکس رخش را دیدهام
روز وداع آن پری کردم، وداع جان و دلدل رفت با او جان نرفت از جان به جان رنجیدهام