شمارهٔ ۲۸
چه سود ای باغبان از رخصت سیر گلستانمکه گل ناچیده همچون گل زدستم رفت دامانم
نه از بیم رقیبان امروز وصلش دیده می بندمکه نتواند زبار سخت دل برخواست مژگانم
گرفتم آن که از چنگ غمش گیرم گریبان راز چنگ خویش آخر چون برون آید گریبانم
ز لاف عشق خوبان دگر در روز رخسارتپشیمانی اگر سودی کند من خود پشیمانم