گنج

شمارهٔ ۵۱

دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بودآن چه دل می خواست از اسباب عیش آماده بود
هیچ کس زان طره پیچیده سر بیرون نکردبا وجود آن که مضمون پیش پا افتاده بود