شمارهٔ ۱۹
جفا کن تا توانی برق من، خرمن نمیسوزدبرین آتش که دامن میزنی، دامن نمیسوزد
بر گبر و مسلمان سوختم، من آتشم آتشکه پیش هرکه میسوزم، دلش بر من نمیسوزد
چنان از گریه تر کردم شب هجر تو پیراهنکه گر آتش زنم بر خویش پیراهن نمیسوزد
مگر نگرفت خونم دامن پاک ترا، ورنهچرا از گرمی خون منست دامن نمیسوزد