گنج

شمارهٔ ۱۴

دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفیدخانه تاریک است و از مهر رخش روزن سفید
بس که هردم مینهم بر چشم گریان نامه اتنامه ات ترسم شود آخر چو چشم من سفید
گرچه گل گردد سفید از آفتاب اما ز شرمگر ترا بیند بخواهد کشت در گلشن سفید
نامد از بخت سیه کاری تو کردی تیغ نازسرخ از خونم که بادا رویت ای دشمن سفید