شمارهٔ ۱۵
به رنج از ناله ای کردم کسی که بی سبب نالدمکن منع دلم از ناله کین بلبل عجب نالد
رخش چون بینم از زلف سیاهش می کنم شکوهچو بیماری که در روز از درازی های شب نالد
مگر ابرست چشم من که وقت خرّمی گریدمگر چنگ است چشم من که هنگام طرب نالد
به هجرم می کند تهدید و دل در تاب از استغناتبم از مرگ بگرفتست و این مسکین ز تب نالد