گنج

شمارهٔ ۱۶

بس که در کوی تو چشمم گریه بسیار کردخون دل دیدم روان چندان که در دل کار کرد
رو بهر جانب نهادم راه بر من بسته شدضعف پنداری هوا را در رهم دیوار کرد
چشم بیمارش ز خون خواری بپرهیز و بلیطول بیماری برو پرهیز را دشوار کرد
جان سپردم از نگاه گرم او بر بوالهوسناوکش بر صید دیگر خورد و بر من کار کرد