شمارهٔ ۳۴
سوخت محرومی دیدار چنان پیکر منکه زهم ریزد اگر دل طپد اندر بر من
تو مرا سوزی و من سوزم از من غم که مبادباد بیرون برد از کوی تو خاکستر من
آن قدر گریه کنم کاب به افلاک رسدبو که آن آب برد تیرگی از اختر من
در غمش ضعف رسید است به جایی که مرامرده دانند اگر دل بطپد در بر من