شمارهٔ ۳۳
دلیرم کرد در سودای عشقش ترک جان کردنکه بی سرمایه فارغ باشد از قید زیان کردن
به پند ناصح از پای سگانش برندارم سربه قول دشمنان عیبست ترک دوستان کردن
تنم چون تار مویی بوده در وی نهان زلفتز من آموخت اندر تار مویی دل نهان کردن
عجب نبود که زلف هندویش دل ها نهان داردمتاعی را که دزدیدند می باید نهان کردن