گنج

شمارهٔ ۲۲

کجا قاصد برم با نامه آن دلستان آیدبه بخت من صبا بی بوی گل از گلستان آید
از آن نام تو دایم بر زبان دارم که گر یک دمشوم خامش ندارم صبر کز دل بر زبان آید
دم مردن ز مردن نیستم غمگین، از آن ترسمکه گردم خاک و پیکانت برون از استخوان آید
زخوی نازکت جانا چنان اندیش ناکم منکه گر با خود سخن گویم ترا ترسم زیان آید