گنج

شمارهٔ ۲۳

بخت تارم سایه ای گر بر شب تار افکندتا قیامت خور نقاب شب ز رخسار افکند
بلبلم اما نصیبم این که بعد از مرگ همباد نتواند که خاک من به گلزار افکند
بوی خون آید ازین وادی برو ای بی خبرکاروان خواب کی در چشم ما بار افکند
هجر شمعی سوخت جانم را که گر بر آفتابدر فرو بند درخش خود را از دیوار افکند