گنج

شمارهٔ ۱۰

یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفتیک تبسم کرد و سر با ترک سامان خوگرفت
آرزو دارم که جان در پایش افشانم، ولیترسم از تنهایی دردش که با جان خو گرفت
پیرهن پنهان درم دانم زهم دور افکندگر فلک داند که دستم با گریبان خوگرفت
گریه لازم نیست اظهار محبت را ولیعشق در روز ازل با چشم گریان خوگرفت