گنج

شمارهٔ ۴۱

خوشا دلی که اثیرش کند تمناییخوشا سری که توان کرد صرف سودایی
نبرد باد زکوی توام که خاکم کردبه جستجوی تو هر ذره زو به صحرایی
ز چاک سینه درون دلش توانم دیدادب نمی‌دهدم رخصت تماشایی