شمارهٔ ۳
غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من استمحنت روی زمین در محنت آباد من است
دایم اندیشد که چون از کوی خود دورم کندکفر نعمت باشد ار گویم که بی یاد من است
آن چنانم بست کو خود به تیر نتواند گشودماندنم در دام کی از زخم صیاد من است
تیره روزم گرچه دارد گوش بر فریاد منزآن که میدانم نمیداند که فریاد من است