شمارهٔ ۳۸
لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام منکو حریفی تا کند خون جگر در جام من
وعده وصلم به فردا داد اینم بس که یاراین قدر داند که صبح از پی ندارد شام من
صبح کو در خانه بنشین، مهر گودیگر متابتیرگی هرگز نخواهد رفت از ایام من
رحم اگر بر من نخواهی کرد بر بدگو مکنمن چه بد کردم که نتوانی شنیدن نام من