گنج

شمارهٔ ۳۱

گهی از داغ لذت گه زچاک پیرهن دزدمبیا و رشک را بنگر که درد از خویشتن دزدم
تو مشغول گرفتاران تو گشتی مگر زین پسسر راه صبا گیرم نسیم از پیرهن دزدم
طپد در خاک و خون چون مرغ بسمل کشت اما منز بیم او طپیدن راز دل خون راز تن دزدم
چنان ناجور آن بدخو گرفتم خوکه گر سویشفرستم نامه از سوز دل سوز از سخن دزدم