گنج

شمارهٔ ۲۶

زان نبینم چشم خود کز گریه پرشد دامنشهرکه تر شد دامنش دیگر نمی بینم منش
می دهد بر باد این گل حسن را تر دامنیگل در آتش کی رود گر تر نباشد دامنش
گر ندارد خون من در گردن آن نامهربانچون شود رنگین به خونم دست ها در گردنش
چشم می پوشم کنون هرگاه می بینم ز روزآن که روشن بود چشم از نکهت پیراهنش