گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱از سوز دل بسوخت گیاه وجود ماشمارهٔ ۲ای به درگاه تو از قدس روان قافله‌هاشمارهٔ ۳بر در دوست که قدر گهر پاک آنجاشمارهٔ ۴چشم خراج عشق ستد خون ناب راشمارهٔ ۵سوز غم تو کرد قضا سرنوشت ماشمارهٔ ۶شعله ها در جان زدی این سینه غمناک راشمارهٔ ۷فقیا بفیکا تفز بالعلاشمارهٔ ۸ما شاه محنتیم و دهد عشق تاج ماشمارهٔ ۹ای مه از رخ دور کن یک ره نقابشمارهٔ ۱۰آتش که شعله عاریت از جان ما گرفتشمارهٔ ۱۱آنکه در آتش غم سوخت دل خام من استشمارهٔ ۱۲از تو ما را آب در جوی تمنا آتش استشمارهٔ ۱۳اشکم ز سوز سینه چو عمان آتش استشمارهٔ ۱۴این زمینی ست که جولانگاه جانان بوده ستشمارهٔ ۱۵بی غم عشق تو جان با هستی من دشمن استشمارهٔ ۱۶چنین که شور تو در ساخت دماغ من استشمارهٔ ۱۷گر زمهر بتی دل به قصد کین من استشمارهٔ ۱۸عشق آتش در مذاقم آب حیوان کرده استشمارهٔ ۱۹کافرم با دردم ار هرگز به درمان کار هستشمارهٔ ۲۰کو سری کش سر فتراک تو یک‌چند نداشتشمارهٔ ۲۱ما را به آل خیر نبیین توسل استشمارهٔ ۲۲آفت تقوی ما جلوه کنان می آیدشمارهٔ ۲۳امشب این دل سوز عشقش بر سر جان کرده بودشمارهٔ ۲۴شکر خجل از خنده پنهان توباشدشمارهٔ ۲۵مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آیدشمارهٔ ۲۶مگر با هر گیاهی یا گلی کز خاک می‌رویدشمارهٔ ۲۷مگو که سوختن از عاشقی بتر باشدشمارهٔ ۲۸هنوز از ناله‌ام بنیادِ جان نابود می‌گرددشمارهٔ ۲۹نمی‌دانم چه سازم‌، باز در بازی‌ست چوگانششمارهٔ ۳۰حسنت کشید گرد مه از مشک ناب خطشمارهٔ ۳۱ای که گویی ما به زهد از خود حجاب افکنده‌ایمشمارهٔ ۳۲چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردمشمارهٔ ۳۳ما این سبوی باده که بر دوش کرده ایمشمارهٔ ۳۴چه ریزد شعله غم جای می در جام منشمارهٔ ۳۵گفتی که شد دردت فزون صبر است و بس درمان توشمارهٔ ۳۶دگرم زدست ماهی شده دل هزار پاره