گنج

شمارهٔ ۲۵

۱۰ بیت
مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آیدچه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید
بدوز آخر به پیکان دیده ام تا کی توان دیدنکه هر سب صد بلا زین رخنه محنت برون آید
عزیز من شکر خواب صبوحی کرده کی داندکه بر بیدار غم پاسی شب از سالی فزون آید
به سر سودای خام ای دل که باور میکند کاکنونبه دام عنکبوت بخت ما عنقا درون آید
در این شبهای بیداری چنان نازک دلم از غمکه کاهی بر دل من همچو کوه بیستون آید
بیا تا آتش اندر خرمن سحر و فسون افتدچو چشمت بهر جانم بر سر کار فسون آید
چو باران بارد از چشم همه شب شعله آتشدر این آتش بگو تا کی زمن صبر و سکون آید
غلط کردم ره کوی تو مهمان بلا گشتممبادا بخت بد یارب کسی رارهنمون آید
بجای اشک چشمم ریزه الماس می باردکه آن پیکان مباد از دیده ام روزی برون آید
مگر اشراق را در کار این سودا زبون دیدمزبون باشد بلی کاری که از بخت زبون آید