شمارهٔ ۲۴
شکر خجل از خنده پنهان توباشددستور بلا عامل دیوان تو باشد
خونها همه از خنجر مژگان تو ریزددلها همه در زلف پریشان تو باشد
جان بسکه سپردند به پیکان تو عشاقآب خضر امروز ز پیکان تو باشد
میدان به یکی جلوه بیارای که خورشیدچوگان زده گوی گریبان تو باشد
چوگان سر زلف به بازیگری آورتاگوی فلک در خم چوگان تو باشد
ای روی تو و زلف تو چون روز و شب عیدجانهای عزیزان همه قربان تو باشد
در باغ دل اشراق حریفان غذی روحدر زمزمه بلبل الحان تو باشد