شمارهٔ ۲۳
امشب این دل سوز عشقش بر سر جان کرده بوددوزخی در یک گیاه خشک پنهان کرده بود
ماجرای شب چه میپرسی نصیب کس مبادآنچه با جان من امشب روز هجران کرده بود
خواست غم کز خانه جانم رود نگذاشتمگرچه این ویرانه را با خاک یکسان کرده بود
یاد آن آتشفروز دل که از بس سوختشسینه ما را چو آتشگاه یزدان کرده بود
جانم آسود ار چه تیرش تا رسیدن بر دلمهر سر موی مرا صد نوک پیکان کرده بود
قطره آبی روا بر کشت امیدم نداشتآنکه از اشکم کنار دیده عمان کرده بود
بی تو با کشتی چشمم موج دریای بلاکرد آن کاری که با خاشاک طوفان کرده بود
پرده اشراق مسکین را مدر کز اضطرابشعله زیر خار و خس بیچاره پنهان کرده بود