شمارهٔ ۲۲
آفت تقوی ما جلوه کنان می آیدخوش شراری به سر خرمن جان می آید
عمرها رفت پس از سوختن ما و هنوزبوی مهر تو ز خاکسترمان می آید
روزی از دیده گذشتی تو و خون از مژه امآمد و عمر به سر رفت و همان می آید
سر مژگان تو گردم که به یادش همه شبمژه در دیده من نوک سنان می آید
گریه زینسان نبود تلخ همانا امشبجای خوناب دل از دیده روان می آید
دل به عشق تو سپردم به امانت لیکنباورم نیست که دیگر به میان می آید
آب این بحر همه آتش سوزان کشتیکی به افسون معلم به کران می آید
چند گوئی مکش از جور من اشراق نفسشعله چون در کسی افتد به فغان می آید