شمارهٔ ۶
شعله ها در جان زدی این سینه غمناک راخرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را
تا بکی در سینه تنگم نهان دارم چو رازآتشی کز شعله خاکستر کند افلاک را
در ره عشق تو عمری شد که حیران مانده اممن که اندر کوی دانش رهبرم ادراک را
هیچ صیادی به صید خسته در صحرا نتاختتیر مژگان تا به کی این سینه صد چاک را
هر دو عالم خار شد در چشم اشراق از غمتهرکه آب خضر دارد خوار دارد خاک را