شمارهٔ ۱۵
بی غم عشق تو جان با هستی من دشمن استهرکه با جان هم وثاقی کرد با تن دشمن است
ای که گفتی تیر باران است از او جوشن بپوشدوست چون تیر افکندبر دوست جوشن دشمن است
بر جهانی می نیارستم گشودن چشم از آنکخانه تاریک دل با نور روزن دشمن است
پیش چشمم بتگه دیر آید اکنون کالبدآری آنکو بت شکن شد با برهمن دشمن است
ریزه الماس با زخم آنچنان دشمن مبادکز فراقت خواب خوش بر دیده من دشمن است
نکته بین اشراق کز اطوار بخت واژگوندوست با ما راست پنداری چو دشمن دشمن است