گنج

شمارهٔ ۲۸

۸ بیت
هنوز از ناله‌ام بنیادِ جان نابود می‌گرددهنوز از آه من شب‌ها جهان پُر دود می‌گردد
هنوز از بس هجوم درد و غم در سینه تنگمهمه شب تا سحر راه نفس مسدود می‌گردد
بلای عشق طرح دوستی افکند و می‌دانمکه آخر دشمن این جانِ غم‌فرسود می‌گردد
ز غمزه چند بر هستی ما ناوک زنی؟ رحمی!که این صحرا پُر از پیکانِ زهرآلود می‌گردد
نگویم دل در این ویرانه تن دشمنی دارمکه هر روزم از آن بنیاد جان نابود می‌گردد
به دردی سر به سر کردی دو عالم شادباش ای دلکه در سودای عشق آخر زیان‌ها سود می‌گردد
ز زلف خویش زنجیری بیا بر گردن شب نِهْکه باز امشب به رغم من فلک خوشرود می‌گردد
به طنز اشراق را گویی که خوشنودی ز ما یا نهبلی از چون تو خونخواری کسی خشنود می‌گردد؟