گنج

شمارهٔ ۲۹

۱۰ بیت
نمی‌دانم چه سازم‌، باز در بازی‌ست چوگانشسری هر روز می‌بایست سازم گوی میدانش
بیا ایدل به درد عاشقی بفروش عالم رازیانی گر کنی بر جان من بنویس تاوانش
به غارت رفت صبر این وصل را هجران مکن یاربکه جانم بر نمی‌آید دگر با درد هجرانش
بیا ای آنکه معذورم نمی‌داری تماشا کندر این رخنه که بر جان من است از نوک مژگانش
ز خاک من بجای سبزه پیکان بلا رویدز بس ناوک که بر من زد به غمزه چشم فتانش
به صید جان من آن شهسوار آمد خجل گشتمکه جز صیدی چنین لاغر نکردم هیچ قربانش
سری که‌ش داس چرخ از ملک تن خواهد درود آخرهمان بهتر که اندازم خود اندر پای یکرانش
مپرس از من که ابر عشق چون بارید بر کشتتچه می‌دانم همه پیکان آتش بود بارانش
دلم را امشب اندر میزبانی غمت دیدمچو خاشاکی که گردد دوزخ سوزنده مهمانش
گشودی بر دل اشراق دیگر شست کین آریکمش بود اینهمه ناوک که پنهان بود در جانش