گنج

شمارهٔ ۱۱

۹ بیت
آنکه در آتش غم سوخت دل خام من استوآنکه او را غم کس نیست دلارام من است
توکه ته جرعه جام تو بود کوثر عشقچه خبر داری ازین شعله که آشام من است
گرمی آتش دوزخ خوی خجلت ریزدبی تو پیش تف این جرعه که در جام من است
چهره افروخته بادت که خوش افروخته ایشعله ها در بن هر مو که بر اندام من است
ای که گوئی ز چه دل کعبه غم ساخته ایچکنم طوف بلا گرد در و بام من است
به فسون لب پر شهد تو شیرین نشودتلخی زهر جفای تو که در کام من است
خبر از عیش کسم نیست همی میدانمکآتش دل می و غم نقل و بلا جام من است
دوست شد دشمن و این بوالعجبی نیست ز دوستبوالعجب بخت بد تیره سرانجام من است
عنکبوت غمم اشراق خیال رخ اوستهیچ دانی تو چه عنقاست که در دام من است